تبليغاتX
حیاط خلوت تنهایی من
کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره ی با تو بودن بود

حال من دست خودم نیست

 دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته

که میخوام براش بمیرم

باز، سرنوشت و انتهای آشنایی

باز، لحظه های غم انگیز جدایی

باز، لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندم

 مثل عاشقای عالم

تا منو ببخشی آخر

 تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه روبرومه

 حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم

 عاشقی کن منو نشکن

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 19:4  توسط منصور | 

الهي! در بسته نيست، ما دست و پا بسته ايم....
الهی...
یادم بده
یادم باشه
یادت باشم....

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان چه به اونا که روزه میگیرن و چه نمیگیرن مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 15:28  توسط منصور | 

سلام خدا میدونی؟ دلم گرفته....

اما ناامید نیستم...چون تورو دارم...

دلم گرفته...

اما ناشکر نیستم...چون نعمتای تو سرتا سر وجودمو گرفته...

دلم گرفته...

اما نابینا نیستم...چون تو به من یاد دادی نگاه کنم هم با چشم دل هم چشم بدن...

دلم گرفته...

اما سنگدل نیستم...چون تو به من یه دل دادی که گاهی بشکنه و ناله شو بامرواریدای چشم بیرون بریزه...

دلم گرفته...

اما نه از تو و نعمتات...فقط دلم گرفته که چرا آدما انقدر نامردن و همش از تو دلشون میگیره این منصفانه نیست...

شاید آدما خوب هستن اما اون جوری که ما میخوایم نیستن...

اما یه چرا تو ذهنمه...شاید کسایی که دارن این متن رو میخونن بتونن جواب بدن...

چرا آدما به جای دل مشغولی با خدا میرن و با شیطان و هوس های شیطانی؟تهش هم میگن خدا مارو دوست نداره و یا منکر وجود قشنگ خدا میشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 15:57  توسط منصور | 
گفتم خسته ام گفتی: لا تقتنطوا من رحمه الله .:: ازرحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

 گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفتی: فاذکرونی اذکرکم .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

 گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

 گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه! گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

 گفتم: دلم گرفته گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله گفتی: ان الله یحب المتوکلین .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

 گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره .:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::. گفتم:... دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 12:38  توسط منصور | 

ای به داد من رسیده، تو روزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی، تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت، توی لحظه‌های تردید

تو شبو از من گرفتی، تو منو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی، برای من تکیه‌گاهی

برای من که غریبم، تو رفیقی جون پناهی

 

یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری، برای من شده عادت

ناجی عاطفه من، شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من، از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم، اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره، که منو دادی نشونم

 

وقتی شب شب سفر بود، توی کوچه‌های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود، واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه شب، تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست، بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی، به تنم مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی، حلقه شبو دریدی

 

یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری، برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست، ای رفیق آخر من

به سلامت سفرت خوش، ای یگانه یاور من

مقصدت هر جا که باشه، هرجای دنیا که باشی

اونور مرز شقایق، پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت، سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق، دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری، برای من شده عادت

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 16:33  توسط منصور | 
دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 15:8  توسط منصور | 
عشق یعنی رها کردن
و من امروز رهایت کردم
از هر قید و بندی
که عشق و من به پایت بسته بودیم
رهایت کردم و بار سفر بستم
ولی با خود
نه یک عکس، نه یک خط و نه حتی نشانی از تو می گیرم
 
من اما با خودم
عشقم ، امیدم رویاها و خاطراتم را
درون سینه خواهم داشت
اگر که نتوانستی خودت را، لحظه های بودنت را، نگاهت را و دستانت را
به من هدیه کنی
 
در عوض جدایی را، صبر را، درد را وهجران را
چه عاشقانه بر من هدیه کردی
اگر زندگیت را، فرزندانت را و آینده ات را
با من قسمت نکردی
 
در عوض عشق را ، دلتنگی را و سایه بان بی کسی را
چه خوب با من به قسمت نشستی
ولی من از که گلایه می کنم؟
از تو؟
نه
که این رسم عشق است و دلدادگی
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 23:59  توسط منصور | 

 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه‌های جدایی
خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 1:15  توسط منصور | 

بخاطر تو...

می خواستم بهت بگم چقد پریشونم
،دیدم خودخواهیه...دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی،
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی که بشنوم دنیات آرومه،
که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه،
که بیشتر از خودم قدرتو می دونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم؟
تو می خندی....چه شیرینه... گذشتن... تازه می فهمم!
تو رو می خوام تمام زندگیم اینه،
دارم می رم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من،
تو خوشبختی همین بسه برای من .

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 23:57  توسط منصور | 
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم

برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 15:32  توسط منصور | 
باید تو رو پیدا گنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من می تو نه آرومت کنه

اون لحظه های آخر ازرفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطر ستاره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم هروز تنها تر نشی

راضی به بامن بودنت حتی از این کمتر نشه

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 0:25  توسط منصور | 

غم نگاه آخرت.......تو لحظه خداحافظی

 

گریه بی وقفه من......تو اون روزای کاغذی

 

قول داده بودیم ما به هم.....که تن ندیم به روزگار

 

چه بی دوام بود قول ما......جدا شدیم آخر کار

 

تو حسرت نبونت...من با خیالتم باشم

 

با رفتنم از این دیار ....آرزوهامو میکشم

 

کوله بارم پُر حسرتِ......تو دلم یه دنیا درده

 

مثل آواره ای تنها.....توی خیابونی که سرده

 

باخیالت به سرم میزنه گریم میگیره

 

آروم ، آروم دل تنگم داره بی تو میمیره

 

گل مغرور قشنگم....من فراموشت نکردم

 

بی تو اینجا رو نمیخوام.....میرمو بر نمیگردم

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 1:13  توسط منصور | 

راستي هم زندگي يعني چه ؟
اينهمه سال رد شدن و

 آدما ردشدن و
درختا رد شدن و
هي امتحان امتحان وباز رد شدن
هي رفتن و
اومدن و
نموندن و
بودن و
اينهمه فعل خسته مضارع و ماضي يعني چه ؟

______________________

پ.ن :

بهار و سال جديد و تصميم هاي جديد و كلي برنامه واسه كارهاي جديد و يكسال اضافه شدن به عمر آدم و ...

يكبار يه آشناي مومني به عنوان دعا و آرزو بهم گفت الهي عاقبت به خير شي و من خيلي خوشم از اين دعا اومد .هر چيزي كه ميخواستم توي اين دعا بود! واسه شما هم چنين دعايي مي كنم و مطمئنم كه خوشتون مياد .

سال نوي همتون مبارك و دعا ميكنم عاقبت به خير شين  و شرمنده از اینکه دیر به فکر تبریک افتادم.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 0:6  توسط منصور | 

پری بودی و با من راز کردی

به نازوعشوه عشق آوازکردی

مرا آواز دادی چون رسیدم

کبوتر گشتی و پرواز کردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 23:21  توسط منصور | 

درد را از هر طرف بنویسی همان درد است مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسایه که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است . من به روشنی بد نکرده ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته ای و قلبم را به رنج الوده ای و زخم خنجر بر پشت من نهاده ای من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا...یادت باشد.

من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد . باور عشق برایش سخت است ای خدا باز به یاری نسیم سحر می شود ایا دل به نازک دل من بربندد

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 12:39  توسط منصور | 
امشب برای اولین باربود که وقتی بغض می کردم به شدت دلم خواست سرم را روی شانه ی کسی بگذارم.
امشب برای اولین باردلم خواست کسی با من همدردی کند.کسی آرامم کند.
جالب بود .بعد از بیست  سال که از عمرم می گذرد !
حس ناب و بی نظیری بود ولی قلبم به شدت گرفت.چون هیچ کس نبود.
نه دوستی ،نه مادری ،نه هیچ گوش شنوایی که بشنود و نصیحتم نکند.
+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 21:13  توسط منصور | 

شانه ات ! محل امن اشک هایم را از من گرفتی

 

قلبت ! چرا خانه کوچکم را از من گرفتی

 

دستت ! گرمی زمستانم از من گرفتی

 

دلت ! آمد که این گونه مرا از خود گرفتی

 

من می خواهم باز بهار را ببینم . تو گفتی برسر دروازه ی راه بهار مگر ندیدی

 

در این ملک جای بی خانمان اشک آواره نیست ؟ گفتم چرا دیدم پس بیا با من

 باش تا من را به دان راه دهد ! گفتی نه ، من مال تونیستم مال اوهستم!

چرا اینگونه از من تو بریدی

 

مگر عشق را تبسم هایم ندیدی

 

مگر برق نگاهم را به هنگام دیدارت نفهمیدی

 

چرا بر عشق پاک من توخندیدی؟

 

گفتم تو آتش بر خرمن آرزوهایم زدی ! گفتی آتش نبود برق چشمان خودت بود !

 

گفتم چه گونه میشود ؟ گفتی عاشقم بودی ولی هیچگاه نفهمیدی چه بی تفاوت

 

جواب لبخندهایت را می دهم. تو نفهمیدی که دوستت ندارم.

اگر اینگونه عشق بازی سرانجامش شب تار است

 

اگر صداقت سرانجامش طناب دار است

 

اگر سرانجام عاشقی رفتن یار است

 

خدایا این چه عشق و دلدار است

 

گفتم اگر تو را ماندن نبود چرا تو آمدی ؟ گفتی من رهگذر بوم چشمان تو مرا ساکن

 دید . گفتم چرا هرگز به من نگفتی ؟ گفتی : گفتم گوش تو چیز دیگر شنید !

منم من عاشقم من دلشکسته

مزن بر قلب من هر دم تو تیشه

آسمان قلب من هرگز به عمرش

چون تو ماهی بی وفا هرگز ندیده

حال راه دیگر نیست جز رفتن ؟ گفتی باید رفت چشمی چشم به راهم است .

 

گفتم پس چشم من چی ؟  گفتی چاره ای نیست بی مهابا عاشق شدی .

 

گفتم مهری از من در دلت نیست ؟ با صراحت گفتی نه من پی راه خویش بودم .

گفتم مرا دوست نداشتی؟ گفتی هیچگاه من رهگذر بودم تو اما در رویا بودی!

رفتن یار چه غمگین چه اندوه بار بود

 

او رهگذر ! آری چشم من دنبال سراب بود

 

ولی تمام وجودم پر سوال دنبال جواب بود

 

اگر او مرا نخواست چرا قلبم بی نهایت عاشقش بود؟ 

اشک گونم و بوسید ورفت

 

آه اشک را جویید و رفت

 

کسی ز حالم خبر دار نشد

وقتی یار دستی به سرم کشید و رفت 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 16:26  توسط منصور | 
کجایی؟؟؟

         

                         خدا می داند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 17:55  توسط منصور | 

 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 10:42  توسط منصور | 

 

                                                یك نامه از طرف خدا ...

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

                                       حتی ...

برای چند كلمه،..نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما....!!! متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه

می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذتمی بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

اشکالی ندارد....ا!!!!حتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،..دعا،..فکر..،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.  اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم ...دوستت دارم...

روز خوبی داشته باشی...

                                                                                دوست و دوستدارت:خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 23:9  توسط منصور | 
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 14:33  توسط منصور | 

من اناری را می کنم دانه به دل می گویم

خوب بود این مردم ... دانه های دلشان پیدا بود ...!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 19:22  توسط منصور | 
آدم وقتی یکی رو دوسش داره با تمام وجود همه طوره قبولش داره بعضی وقتا اطرافیانت بهت میگن داری اشتباه می کنی ولی دوست داشتنت باعث میشه به حرفهای هیشکی محل ندی یه روز با رفتاری که باهات داره فکر می کنی داره دکت میکنه دوست نداری این فکر رو بکنی ولی داری میبینی همه جوره تحمل می کنی هر کاری میکنی این فکرو از سرت بندازی بیرون ولی نمیشه مثل خوره افتاده تو فکرت دیگه مغزت جواب نمیده تصمیم میگیری امتحانش کنی ولی چه امتحانی اگه تو امتحان موفق نشه اون وقت چی به اینش فکر می کنی دیوونه میشی ولی باید اینکارو بکنی تا بفهمی به بازی گرفته نشدی تا بفهمی اونم مثل تو دوست داره

تصمیمتو گرفتی میای و امتحانش می کنی بهش میگی خسته شدی بهش میگی فکر می کنم من اضافیم تو زندگیت و آخرش مینویسی خدانگهدار منتظر میمونی برای ۱ بار هم که شده اون باد طرفت ازت بخواد که اینکارو نکنی بیاد ازت دلیل بخواد برای کارت باهات مشورت کنه ولی در کمال تعجی میبینی خیلی راحت طوری که اینگار همش تقصیره تو بوده باهات خداحافظی می کنه باورت نمیشه عشقت به این راحتی داره ازت دست میکشه

دیگه کاریش نمیشه کرد آرزو میکردی اینو بهش نمیگفتی ولی دیگه فایده ای نداره باید قبول کر که براش مثل یه عروسک بودی الان کهنه شدی و اون خیلی راحت تو رو داره میزاره کنار

دیگه براش مهم نیستی با خودت میگی چطور به اون راحتی داره میزاره کنار مگه یادش رفته حرفایی که بهت میزد فکرایی که با هم داشتین همه آرزوهاتون

با خودت میگی حتما اشتباه کردی اینارو اون بهت نگفته اصلا بهت نگفته خداحافظ همه حرفارو دوباره تو ذهنت یادآوری میکنی ولی ظاهرا حقسقته باید قبول کنی که اون منتظر بود تا تو بگی خدانگهدار تا اون جا بزنه و همه تقصیرارو بگه باعثش خودت بودی

دیگه آروم و قرار نداری میگی کاش نیبودی کاش اون روز اون حرفو بهش نمیگفتی ولی الان دیگه کار از کار گذشته باید قبول کنی رفتنشو

زمان تور رو وادار به ادامه کار میکنه دوست داری زمان برگرده عقب ولی انگار فایده ای نداره

فکر می کنی همه چی تموم شده ولی باور نداری نمیدونی می خوای چیکار کنی با خوت میگی صبر میکنی ولی اگه اون برنگشت چی

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 11:29  توسط منصور | 

سکوتت را نمي خواهم ، صدايم کن
صدايت مثل رويا،مثل ابريشم ، صدايت مثل معناي محبت مثل گل زيباست
صدايت غرق خوبي هاست
در اين تنهايي غمگين صدايم کن
براي شعرهاي آشناي من ، صداي توهزاران سطرجاي دارد
سکوتت را نمي خواهم صدايم کن
صدايت اشکهايم را صدا مي کرد
تمام اشکهاي من صدايت را دعا مي کرد
صدايت را دعا مي کرد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 2:13  توسط منصور | 

توي يك نامه نوشتم : همه زندگيم شدي تو

تو جوابم دادي اما : زندگي هست ، اما بي تو


من نوشتم كه : يه روزي دل را باختم توي چشمات
تو به من مي گي كه : اون روز هوسي بوده تو چشمات

من نوشتم كه : هوس هم ،‌مي تونه يه عشق پاك شه
تو نوشتي : زندگي هم ، مي تونه بي تو بنا شه

من نوشتم كه :‌شدم آب ، همچو شمعي رو به دريا
تو نوشتي : خسته ام من ، رفته اي ديگه ز يادا

من نوشتم : اما اينجا ، همه ياد تورو كردن
تو نوشتي : اينه دنيا ، دل به ديگري سپردن

من نوشتم : چه كنم من ، كه بشي تو يار خونم
تو نوشتي : زندگيتو ، يه كتاب كن تا بخونم

من نوشتم كه : كتابه ، زندگيم همش تو هستي
تو نوشتي : كه دروغه ، حالا حتماً ديگه مستي

من نوشتم :‌آره مستم ، مستِ اون چشماي نازت
تو نوشتي : تو دروغي ، بسه ديگه نمي خوامت

من نوشتم كه : مي ميرم اگه گفتي « نمي خوامت »
تو نوشتي : نمي خوامت ، نمي خوامت ، نمي خوامت

من نوشتم با تمنا : ديگه بس كن كه شدم اب
تو نوشتي : اين سرابه ، زندگيتو نده بر آب

من نوشتم كه : سرابم واسة من يه اميده
تو نوشتي كه :‌ديوونه ، اين اميده نا اميده

من نوشتم : نگو اينو ،‌من اميدم به جوابت
تو نوشتي : اين جوابت ، من كه گفتم ..... نمي خوامت

من نوشتم : اشكاي من ، شده بدرقة راهت
تو نوشتي : عاشقي كن ، بگذر از من با نگاهت

من نوشتم : عاشقم من ، عاشق يه لحظه با تو
تو نوشتي : خسته ام من ، خسته از حكايت تو

من نوشتم كه : مي خونم من لالايي واسه خوابت
تو نوشتي كه جدايي ، بهترين داروي خوابت

من نوشتم كه : جدايي ، مي شكنه قلبمو جانا
تو نوشتي : چه كنم من ، اين يه رسمه توي دنيا

من نوشتم : حالا كه تو ، داري مي ري بهترينم
منم از غصه مي ميرم ، تا كه دوريتو نبينم

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 0:17  توسط منصور | 

من درآینه رخ خوددیدم

و به توحق دادم

آه می بینم ؛ می بینم

توبه اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی توغمگینم

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 10:2  توسط منصور | 
می خوام حرف بزنم

آره دلم تنگه برای حرف زدن . 

ولی مهم نیست

دارم دست و پا می زنم . میخوای غرق شدنم و ببینی .

خب

بیا ببین ولی هیچی نگو . خب ؟

فقط میتونی ساکت یه جا بایستی و نگاهم کنی

 

نه . قرار شد هیچی نگی ...

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 18:21  توسط منصور | 
حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟

آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی.اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه. اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذاشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونم ببره .

اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری. اون موقع که اسم دیوونه رو روت می ذارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .......

 

ای خدااااااااااااااااا

دوست داشتن زیباست

پس چرا دوست ماندن رویاست؟

آره می دونم عشق مانند دریاست........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 23:58  توسط منصور | 
 

در گذر از جاده های زندگی اموختم که:

که: میتوان در یک لحظه تصمیم گرفت و یک عمررنج کشید.

که: می توان به رفتن ادامه داد.خیلی بعد از آنکه تصور می کنی دیگر نمی توانی.

که: می توان افکار را کنترل کرد و یا افکار تو را کنترل کنند.

که: گاهی حق داری عصبانی بشوی ، ولی حق نداری ظالم باشی.

که: مجبور نیستی دوستت را عوض کنی،اگر بدانی دوستت عوض خواهد شد.

که: زندگی ات می تواند توسط مردمی که تو حتی آنها را نمی شناسی تغییر کند.

که: حتی زمانی که چیزی برای بخشیدن نداری می توانی به کسی که کمک می طلبد ببخشی.

که: اگر کسی انکونه که تو می خواهی دوستت ندارد، به این معنی نیست که در عشق او نقصی هست.

که: کسانی را که بیشتر دوست داری زودتر از دست میدهی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 18:46  توسط منصور | 

پلکانی گذاشتم تا به خدا برسم.... اما نیمه ی راه افتادم....

دوباره راهم را آغاز کردم.... باز افتادم

چند بار این کار را تکرار کردم اما افتادم

آخر فریاد زدم و گفتم:

خدایا من می خواهم به تو برسم چرا این چنین میکنی؟

خدا گفت می خواهم ببینم تا چه حد مرا دوست داری؟....

گفتم: چگونه؟.... گفت: آنقدر تورا به زمین انداختم تا تو اعتراض کنی

و هر وقت تو این چنین کردی فهمیدم

که تو همانقدر مرا دوست داری....

گفتم: نه خدا اینگونه نیست...گفت: هست...

چون اگر مرا دوست داشتی هر چقدر هم می افتادی

باز به خاطر من و عشق من هیچ نمی گفتی...

خدایا کمکم کن تا به تو برسم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 19:59  توسط منصور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
منصور هستم متولد 24 خرداد 68


دلخور نشو از من
از اینکه دلتنگم
من با خودم قهرم
با تو نمی جنگم
از دست خود رفته
از دست تو دورم
دلخور نشو از من
وقتی که مجبورم
این قسمت من بود
حرفات رو می فهمم
فرصت بده کم شم
از خاطرت کم کم
از من به دل نگیر
همدرد بی تقصیر
باشه! گناه تو
پای من و تقدیر


پیوندهای روزانه
شرمنده
قالب ساز
BuBoy
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
نویسندگان
منصور
منصور
پیوندها
naser_piter_chek
حرفها دیگه تموم شده برا گفتن تو دلم
علی کاشفی
غروب دل
امیر حسین آب خو
آرمین مرتضایی
کاش میشد منو دوست داشته باشی
عشق و ديگر هيچ
دلم تنگه برای گریه کردن
سفر به تنهایی نمیشه
وقتی دلم واسه خودم تنگ میشه
غربت ما
مترسک عاشق
چشم به راه
دلم هوای با تو بودن کرده
قصه های هزار و یک شب
نوع دوستی
اتیش خاکستری
اينجا،اكنون،اين
سخن ؛ تبلور اندیشه برتر
پسرک عاشق
آسمونی باش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

www.mahsasaeid.blogfa.com


This free script provided by
بهترینها برای ایرانیان