تبليغاتX
من و اون ما شديم
.خدايا كمكمون كن.
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

... پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.....

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1390ساعت 19:31  توسط منصور | 
به شاهزاده خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد ، دستور داد و جوان را به حضورش آوردند ، شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت: - از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است؟؟؟ درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند. ... جوان لبخندی زد و گفت: - اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است !
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 23:8  توسط منصور | 
يگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي كرد كه از درد چشم خواب به چشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مي بيند. به راهب مراجعه مي كند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد مي دهد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند. او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش مي گويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود. براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد. آسان بينديش راحت زندگي كن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 8:30  توسط منصور | 

کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند 

و زنان شوکت زن بودنشان را؛ 

کاش مردان همیشه مرد باشند 

و زنان همیشه زن! 

آنگاه هر روز نه روز "زن"، 

نه روز "مرد" بلکه روز "انسان" است...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 21:28  توسط منصور | 

میلاد حضرت صدیقه کبری(س)

 

هفته گرامیداشت مقام زن

 

روز مادر

 

بر همه زنان و مادران ایران من

 

مبارک باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 10:30  توسط منصور | 

آنچه در پی می آید گلچینی از رهنمودها و توصیه های اخلاقی حضرت آیت الله بهجت است كه از منابع مختلف انتخاب شده  است...

به گزارش جهان با هم آن را از نظر می گذرانیم.

۱) هم جنسی و هم شكلی و اختلاط با كفار، تسلط و حكومت آنها را بر مسلمانان آسانتر می سازد. [در محضر بهجت: ۱/۳۲]
۲) اگر بی تفاوت باشیم و برای رفع گرفتاریها و بلاهایی كه اهل ایمان بدان مبتلا هستند دعا نكنیم، آن بلاها به ما هم نزدیك خواهد بود.[همان: ۱/۹۷]
۳) ائمه ما (علیهم السلام) دعاها را در اختیار ما گذاشته اند تا ما را غرق در نور ببینند. [همان: ۱/۱۸۹]
۴-اگر بخواهیم محیط خانه گرم و باصفا و صمیمی باشد، فقط باید صبر و استقامت و گذشت و چشم پوشی و رأفت را پیشه خود كنیم تا محیط خانه گرم و نورانی باشد. [همان ۱/۳۰۰]
۵-ما باید باب توجیه خطا و اشتباه را به روی خود ببندیم و برای هر خطا، زبان به استغفار بگشاییم و اگر قابل جبران باشد، جبران كنیم. [همان]
۶-خدا نكند حرام در نزد انسان زینت داده شود! این یك بیماری قلبی است كه انسان به آن مبتلا می شود، و با وجود راههای حلال كه نیازش را برآورده می كند، خود را به حرام گرفتار می نماید! [همان: ۱/۲۹۸]
۷-وای بر ما اگر در خصوص خوردنیها و نوشیدنیها از حرام اجتناب نكنیم! زیرا همین غذاها است كه منشأ علم و ایمان و یا كفر ما می شود! [همان: ۱/۳۳۷]
۸-اگر می خواهید از ناحیه دعا به جایی برسید، زبان حالتان این باشد: تسلیم خدا هستیم، هر چه بخواهد بكند، بنا داریم عمل به وظیفه بندگی كنیم. [همان: ۱/۳۴۱]
۹-در این مطلب جای شك نیست كه اگر انسان بدان موفق باشد، برای او كافی است و تمام مطالب و نتایج ریاضات شاقه و دشوار را دارد! و آن مطلب این است كه: انسان خود را در محضر خدا ببیند و خدا را در همه احوال، مطلع از خود و در همه جا حاضر و بر همه كارها و احوال خود، ناظر بداند. [همان: ۱/۳۵۴]
۱۰-برای اداره تمام جهان كافی است كه انسان، عاقل و مؤمن و متدین باشد. دیانت و عقل، برای اداره كره زمین كفایت می كند [همان:۲/۴۳]
۱۱-عبارت: (واجعل قلبی بحبك متیماً: و دل مرا سرگشته و دیوانه عشق و محبت خود قرار ده.) نفی موضوع خودبینی است و این كه پروانه بشود و به نور رسد و نور شود. از خدا بخواهیم با جذبات او از خود فارغ شویم و بی خود گردیم تا نفهمیم و خود را در برابر عظمتش گم كنیم. [همان: ۲/۱۲۱]
۱۲-راستگویی، در دیدن رؤیای صادقه و صفای روح خیلی مؤثر است. [همان: ۲/۱۵۸]
۱۳-باب رسیدن به كمالات و لقاءالله مفتوح است. حیف نیست این مراحل را كه از راه بندگی حاصل می شود، نداشته و از آنها محروم باشیم؟![همان: ۲/۱۹۰]
۱۴) خوردن غذای شبهه ناك و نیز غذای كسی كه از حرام پرهیز ندارد، هر چند جایز است؛ ولی انسان را مریض و از عبادات محروم می كند و یا سبب سلب توفیق می شود. [همان: ۲/۲۴۶]
۱۵) موجبات خواطر و غفلت و نسیان از یاد و ذكر حضرت حق را خود ما فراهم می كنیم... در اثر محاسبه و مراقبه، عیب كار آشكار می گردد. [همان: ۲/۳۶۴]
۱۶) كسی كه از معنویات و معرفت خدا بهره مند است، چه حاجت به كیمیا دارد؟! چه كیمیایی بالاتر از خداشناسی؟![همان: ۲/۳۵۹]
۱۷) انسان هر راهی را بدون تقید و پایبندی به قرآن و سنت برود، روز به روز تنزل می كند. [همان: ۲/۳۶۱]
۱۸) انسان باید هر روز موضع خود را مشخص كند كه آیا اهل حق است و یا باطل و پیرو آن. [همان: ۲/۳۶۲]
۱۹) خدا كند شغل نافع به حال خود را تشخیص دهیم و تثبیت در آن پیدا كنیم و در آن ثابت قدم باشیم، و هر روز فكر تازه ای در سر نداشته باشیم و هر لحظه به رنگی نباشیم! [همان: ۲/۳۹۵]
۲۰) به فكر خود باشیم، خود را اصلاح كنیم. اگر به خود نرسیدیم و خود را اصلاح نكردیم، نمی توانیم دیگران را اصلاح كنیم. [همان: ۲/۴۲۷]
۲۱) باید هر كسی در شبانه روز، مقداری از وقت خود را صرف تحصیل علوم دینیه كند، ولو به فرض، یك ساعت در شبانه روز. [فیضی از ورای سكوت: ۱۵۶]
۲۲) ابتلائات برای این است كه یقین پیدا كنیم. [نكته های ناب: ۷۵]
۲۳) كسی كه بداند در مرآی و مسمع خدا است، نمی تواند گناه كند. تمام انحرافات ما از این است كه خدا را ناظر و شاهد نمی بینیم.[همان]
۲۴) ما باید با احادیث سر و كار داشته و آنها را مطالعه كنیم؛ چرا كه شفا در اینها است. [همان: ۹۱]
۲۵) هر روز، یك روایت از كتاب (جهاد النفس) وسائل الشیعه را مطالعه كنید. در واضحاتش بیشتر فكر كنید. بعد این را در خودتان می بینید كه سر یك سال، عوض شده اید! [همان: ۱۴۳]
۲۶) بعضی گمان می كنند كه ما از ترك معصیت عبور كرده ایم؛ غافلند از این كه معصیت، اختصاص به كبائر معروفه ندارد، بلكه اصرار بر صغائر هم، كبیره است. [به سوی محبوب: ۳۴]
۲۷) هیچ ذكری بالاتر از ذكر عملی نیست. هیچ ذكر عملی، بالاتر از ترك معصیت در اعتقادیات و عملیات نیست. [همان: ۴۰]
۲۸) باید بدانیم علاج ما، اصلاح نفس است در همه مراحل، و از این مستغنی نخواهیم بود و بدون این، كار ما تمام نخواهد شد. [همان: ۱۰۴]
۲۹) خدا می داند یك صلواتی را كه انسان بفرستد و برای میتی هدیه كند، چه معنویتی، چه صورتی، چه واقعیتی برای همین یك صلوات است! [همان: ۱۱۴]
۳۰) انسان باید دائم الذكر باشد! زیرا كسی كه دائم الذكر باشد، همواره خود را در محضر خدا می بیند و پیوسته با خدا سخن می گوید. [برگی از دفتر آفتاب: ۱۴۴]
۳۱) اگر جلوی خود را در ارتكاب معاصی نگیریم، حالمان به انكار و تكذیب و استهزا به آیات الهی، و یا به جایی می رسد كه از رحمت خدا ناامید می شویم! [در محضر بهجت:۱/۱۹۳]
۳۲) التزام به سنخ دعاهای اهل بیت (علیهم السلام) اولین مرتبه اش، مجالست و مؤانست با آنها است. [همان: ۱/۲۴۶]
۳۳) در تعبدیات، كوه كندن از ما نخواسته اند، سخت ترینش نماز شب خواندن است كه در حقیقت، تغییر وقت خواب است نه اصل بی خوابی، بلكه نیم ساعت زودتر بخواب، تا نیم ساعت زودتر بیدار شوی! [همان: ۲/۱۷۰]
۳۴) در قضیه حضرت یوسف (علیه السلام) آمده است: (اخرج علیهن: بر آنان بیرون آی.) فقط یك دیدار بود، و پس از دیدن جمال حضرت یوسف... دستها را قطع كردند و بی اختیار شدند!... پس اهل شهود كه كشف آنها به مراتب قوی تر است، چگونه با مشاهده جمال و كمال مطلق، به هر چه غیر او است پشت پا نزنند؟! [همان: ۲/۱۷۶]
۳۵) بوده اند كسانی كه اگر معصیت یا خلافی از آنها صادر می شد یا غذای ناپاكی می خوردند، متوجه می شدند و می گفتند: تاریك شدیم، حجابی حاصل شد. [همان:۲/۴۲۶]
۳۶)ترك معصیت، حاصل نمی شود به طوری كه ملكه شخص بشود، مگر با دوام مراقبه و یاد خدا در هر حال و زمان و مكان و در میان مردم و در خلوت. [به سوی محبوب:۲۳]
۳۷) مواعظ عملیه، بالاتر و مؤثرتر از مواعظ قولیه است! [همان: ۳۳]
۳۸) از خدا می خواهیم كه عیدی ما را در اعیاد شریفه اسلام و ایمان، موفقیت به عزم راسخ ثابت دایم بر ترك معصیت قرار بدهد، كه مفتاح سعادت دنیویه و اخرویه است! [همان: ۳۵]
۳۹) هر كه عمل كرد به معلومات خودش، خداوند مجهولات او را معلوم می فرماید! [همان:۴۶]
۴۰) نماز شب، مفتاح توفیقات است [كلید موفقیتها است]. [ همان: ۷۹]
۴۱) وقتی كه روح انسان به عالم دیگر رفت، می فهمد این همه تشریفات در دنیا لازم نبود. [در محضر بهجت: ۲/۴۰۵]
۴۲) ما باید در اعتقادات و اعمال، چه عمل شخصی مان و یا عمل نوعی و اجتماعی مان و در عبادتمان، از تحصیل رضایت خدا، لحظه ای غافل نشویم و مسامحه نكنیم كه اگر مسامحه بكنیم، در همان آن، خاسر و زیانكار شده ایم! [فیضی از ورای سكوت:۵۳]
۴۳) مدام به قرآن نگاه كردن، دوای درد چشم است. [در محضر بهجت: ۲/۲۸۰]
۴۴) اگر از قرآن استفاده نمی كنیم، برای آن است كه یقین ما ضعیف است. [همان: ۲/۲۸۰]
۴۵) ملائكه، صدای ما را ضبط می كنند، هم از گفتار ما، هم از اصل و نیت گفتار ما كه به داعی الهی صادر شده است، یا نفسانی و شیطانی، عكسبرداری می كنند. [همان: ۲/۱۰۰]
۴۶) نسبت این دنیا و عالم آخرت، مثل شكم مادر و عالم رحم با این عالم است (والموت ولاده الروح: مرگ، تولد روح است.) [همان: ۲/۲۳۵]

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 16:7  توسط منصور | 
سلام به همگی ... امیدوارم تو سال جدید دنیا به کام باشه و دلها پر از امید سال نو اومد و سال 89 با تمام تلخی ها و شیرینی هاش تموم شد. اتفاقای خوب ، اتفاقای بد، موفقیت ها و شکست هاش ، دوری ها و دل تنگی هاش ، شادی ها خوشحالی هاش ... همه و همه تموم شدن و به دفتر خاطرات ما پیوستن. با تموم اینا چیزی که موند واسه ما یک سال تجربه بود ، یک سالی که تمام انسان بودن ما به اون بستگی داره. ما انسانیم و درباره گذشته فکر میکنیم و قضاوت میکنیم. اشتباهاتمون رو میتونیم تشخیص بدیم و اصلاحشون کنیم، میتونیم نقطه ضعف هارو پیدا کنیم و برای آینده قوی تر پیش بریم، میتونیم با داشته های خودمون (که چیزی جز اراده و صداقت و امید نیست) و البته توکل به خدا ، بزرگترین کارها رو انجام بدیم، بزرگترین تغییر هارو به وجود بیاریم. اول از همه هم تغییر توی خودمون. تا خودمون تغییر نکنیم آینده هم تغییر نمیکنه. فردا از امروزهایی تشکیل میشه که پشت سر هم تکرار میشن و سرنوشت مارو میسازن. باور کنید که اتفاقای آینده فقط و فقط به خود ما بستگی داره، ماییم که از حال، آینده رو مسازیم. یک سال دیگه گذشت و یک سال بزرگ شدیم و یک سال دیگه تو راهه... ماییم و این سالی که نو شده. سالی که شروع کردیم با چشم به هم زدنی تموم میشه، مهم اینه که پایانش از خودمون راضی باشیم. با خدایی که همین نزدیکی هاست خلوت کنیم و سال جدید رو سالی پر از اتفاقای خوب و خوش واسه عزیزامون دعا کنیم. دعا کنیم که : خون نا حقی ریخته نشه پرنده ای توی قفس نباشه آبرویی نریزه گرسنه ای وجود نداشته باشه فریاد انسانی نشنیده نمونه کودکی یتیم نشه انسانی از عزت نیفته و... ( بقیه اش رو شما اضافه کنید ) امیدوارم توی سال جدید ، دلیل شادی کسی باشیم نه قسمتی از شادی او ، و قسمتی از غم کسی باشیم نه دلیل غم و آخرین دعا در سال جدید : خداوندا : در این ساعات جدید سال دلمان را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که هر کجا تردیدی هست ، ایـمـان هر کجا زخمی هست ، مــرهـم هر کجا نومیدی هست ، امـیـد هر کجا نفرتی هست ، عـشـق جای آن را فرا گیرد ... یا حق.
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 6:53  توسط منصور | 
آیا شیطان وجود دارد؟

و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد.... آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند.. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد... شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت انیشتن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 10:12  توسط منصور | 

...

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم!
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نخیر ، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد...


آری به راستی خدا همیشه هست و مراقب ماست. تنها کافیست خالصانه صدایش کنیم، آنگاه مشتاقانه و دلسوزتر از هر کس دیگر به یاری ما می آید ...

+ نوشته شده در  شنبه 25 دی1389ساعت 0:17  توسط منصور | 
   

هوا گرفته بود. . .

               بـاران مـــی باریــد

کودکی آهسته گفت:

خدایا گریه نکن درست میشه

+ نوشته شده در  جمعه 12 آذر1389ساعت 13:12  توسط منصور | 
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده

راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

شاگرد پاسخ داد :..." بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "

پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "


پیر هندو گفت :

رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب
+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 21:19  توسط منصور | 
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 21:13  توسط منصور | 
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود:

فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت:

هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 20:28  توسط منصور | 

ببين تمام من شدي اوج صداي من شدي

بت مني شكستمت وقتي خداي من شدي

ببين به يك نگاه تو تمام من خراب شد

چه كردي با سراب من كه قطره قطره آب شد

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم

منو به دست من بكش به نام من گناه كن

اگر من اشتباهتم هميشه اشتباه كن

نگو به من گناه تو به پاي من حساب نيست

كه از تو آرزوي من به جز همين عذاب نيست

هنوز مي پرستمت هنوز ماه من تويي

هنوز مومنم ببين تنها گناه من تويي

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم

شعر از : داریوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 22:4  توسط منصور | 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش

در قطار نشسته بود.

در حالی که مسافران در صندلیهای

خود نشسته بودند،

قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار

پسر 25 ساله که کنار پنجره

نشسته بود پر از شور و هیجان شد.

دستش را از پنجره

بیرون برد و در حالی که هوای

در حال حرکت را با لذت

لمس می کرد فریاد زد:

"پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"

مرد مسن با لبخندی

هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی

نشسته بودند که حرفهای پدر

و پسر را می شنیدند و از

حرکات پسر جوان که مانند

یک بچه 5 ساله رفتار می کرد،

متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد:

" پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان

پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد

جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد

زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای

پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من

برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 20:44  توسط منصور | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 22:46  توسط منصور | 

حال من دست خودم نیست

 دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته

که میخوام براش بمیرم

باز، سرنوشت و انتهای آشنایی

باز، لحظه های غم انگیز جدایی

باز، لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندم

 مثل عاشقای عالم

تا منو ببخشی آخر

 تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه روبرومه

 حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم

 عاشقی کن منو نشکن

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 19:4  توسط منصور | 

الهي! در بسته نيست، ما دست و پا بسته ايم....
الهی...
یادم بده
یادم باشه
یادت باشم....

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان چه به اونا که روزه میگیرن و چه نمیگیرن مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 15:28  توسط منصور | 

سلام خدا میدونی؟ دلم گرفته....

اما ناامید نیستم...چون تورو دارم...

دلم گرفته...

اما ناشکر نیستم...چون نعمتای تو سرتا سر وجودمو گرفته...

دلم گرفته...

اما نابینا نیستم...چون تو به من یاد دادی نگاه کنم هم با چشم دل هم چشم بدن...

دلم گرفته...

اما سنگدل نیستم...چون تو به من یه دل دادی که گاهی بشکنه و ناله شو بامرواریدای چشم بیرون بریزه...

دلم گرفته...

اما نه از تو و نعمتات...فقط دلم گرفته که چرا آدما انقدر نامردن و همش از تو دلشون میگیره این منصفانه نیست...

شاید آدما خوب هستن اما اون جوری که ما میخوایم نیستن...

اما یه چرا تو ذهنمه...شاید کسایی که دارن این متن رو میخونن بتونن جواب بدن...

چرا آدما به جای دل مشغولی با خدا میرن و با شیطان و هوس های شیطانی؟تهش هم میگن خدا مارو دوست نداره و یا منکر وجود قشنگ خدا میشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 15:57  توسط منصور | 
گفتم خسته ام گفتی: لا تقتنطوا من رحمه الله .:: ازرحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

 گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفتی: فاذکرونی اذکرکم .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

 گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

 گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه! گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

 گفتم: دلم گرفته گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله گفتی: ان الله یحب المتوکلین .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

 گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره .:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::. گفتم:... دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 12:38  توسط منصور | 

ای به داد من رسیده، تو روزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی، تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت، توی لحظه‌های تردید

تو شبو از من گرفتی، تو منو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی، برای من تکیه‌گاهی

برای من که غریبم، تو رفیقی جون پناهی

 

یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری، برای من شده عادت

ناجی عاطفه من، شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من، از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم، اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره، که منو دادی نشونم

 

وقتی شب شب سفر بود، توی کوچه‌های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود، واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه شب، تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست، بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی، به تنم مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی، حلقه شبو دریدی

 

یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری، برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست، ای رفیق آخر من

به سلامت سفرت خوش، ای یگانه یاور من

مقصدت هر جا که باشه، هرجای دنیا که باشی

اونور مرز شقایق، پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت، سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق، دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری، برای من شده عادت

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 16:33  توسط منصور | 
دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 15:8  توسط منصور | 

بخاطر تو...

می خواستم بهت بگم چقد پریشونم
،دیدم خودخواهیه...دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی،
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی که بشنوم دنیات آرومه،
که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه،
که بیشتر از خودم قدرتو می دونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم؟
تو می خندی....چه شیرینه... گذشتن... تازه می فهمم!
تو رو می خوام تمام زندگیم اینه،
دارم می رم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من،
تو خوشبختی همین بسه برای من .

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 23:57  توسط منصور | 
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم

برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 15:32  توسط منصور | 
باید تو رو پیدا گنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من می تو نه آرومت کنه

اون لحظه های آخر ازرفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطر ستاره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم هروز تنها تر نشی

راضی به بامن بودنت حتی از این کمتر نشه

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 0:25  توسط منصور | 

غم نگاه آخرت.......تو لحظه خداحافظی

 

گریه بی وقفه من......تو اون روزای کاغذی

 

قول داده بودیم ما به هم.....که تن ندیم به روزگار

 

چه بی دوام بود قول ما......جدا شدیم آخر کار

 

تو حسرت نبونت...من با خیالتم باشم

 

با رفتنم از این دیار ....آرزوهامو میکشم

 

کوله بارم پُر حسرتِ......تو دلم یه دنیا درده

 

مثل آواره ای تنها.....توی خیابونی که سرده

 

باخیالت به سرم میزنه گریم میگیره

 

آروم ، آروم دل تنگم داره بی تو میمیره

 

گل مغرور قشنگم....من فراموشت نکردم

 

بی تو اینجا رو نمیخوام.....میرمو بر نمیگردم

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 1:13  توسط منصور | 

راستي هم زندگي يعني چه ؟
اينهمه سال رد شدن و

 آدما ردشدن و
درختا رد شدن و
هي امتحان امتحان وباز رد شدن
هي رفتن و
اومدن و
نموندن و
بودن و
اينهمه فعل خسته مضارع و ماضي يعني چه ؟

______________________

پ.ن :

بهار و سال جديد و تصميم هاي جديد و كلي برنامه واسه كارهاي جديد و يكسال اضافه شدن به عمر آدم و ...

يكبار يه آشناي مومني به عنوان دعا و آرزو بهم گفت الهي عاقبت به خير شي و من خيلي خوشم از اين دعا اومد .هر چيزي كه ميخواستم توي اين دعا بود! واسه شما هم چنين دعايي مي كنم و مطمئنم كه خوشتون مياد .

سال نوي همتون مبارك و دعا ميكنم عاقبت به خير شين  و شرمنده از اینکه دیر به فکر تبریک افتادم.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 0:6  توسط منصور | 

پری بودی و با من راز کردی

به نازوعشوه عشق آوازکردی

مرا آواز دادی چون رسیدم

کبوتر گشتی و پرواز کردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 23:21  توسط منصور | 

درد را از هر طرف بنویسی همان درد است مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسایه که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است . من به روشنی بد نکرده ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته ای و قلبم را به رنج الوده ای و زخم خنجر بر پشت من نهاده ای من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا...یادت باشد.

من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد . باور عشق برایش سخت است ای خدا باز به یاری نسیم سحر می شود ایا دل به نازک دل من بربندد

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 12:39  توسط منصور | 
امشب برای اولین باربود که وقتی بغض می کردم به شدت دلم خواست سرم را روی شانه ی کسی بگذارم.
امشب برای اولین باردلم خواست کسی با من همدردی کند.کسی آرامم کند.
جالب بود .بعد از بیست  سال که از عمرم می گذرد !
حس ناب و بی نظیری بود ولی قلبم به شدت گرفت.چون هیچ کس نبود.
نه دوستی ،نه مادری ،نه هیچ گوش شنوایی که بشنود و نصیحتم نکند.
+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 21:13  توسط منصور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
منصور هستم متولد 25 خرداد 68


خدایا، حکمت قدم هایی را که برایم برمیداری بر من آشکار کن، تا درهایی را که بسویم می گشایی، ندانسته نبندم، و درهایی که به رویم میبندی، به اصرار نگشایم

پیوندهای روزانه
شرمنده
قالب ساز
BuBoy
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشيو
نویسندگان
منصور
منصور
پیوندها
naser_piter_chek
حرفها دیگه تموم شده برا گفتن تو دلم
علی کاشفی
غروب دل
امیر حسین آب خو
آرمین مرتضایی
کاش میشد منو دوست داشته باشی
عشق و ديگر هيچ
دلم تنگه برای گریه کردن
سفر به تنهایی نمیشه
وقتی دلم واسه خودم تنگ میشه
غربت ما
مترسک عاشق
چشم به راه
دلم هوای با تو بودن کرده
قصه های هزار و یک شب
نوع دوستی
اتیش خاکستری
اينجا،اكنون،اين
سخن ؛ تبلور اندیشه برتر
پسرک عاشق
آسمونی باش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

www.mahsasaeid.blogfa.com


This free script provided by
بهترینها برای ایرانیان